تحلیل و خلاصه داستان جاناتان مرغ دریایی

داستان جاناتان مرغ دریایی، داستان مرغی را روایت می کند که به ماندن در زمین و در یک سطح همیشگی بسنده نمی کند و مانند دیگر مرغان دریایی ماندن در روتین و شرایط یکنواخت زندگی برایش مطلوب و خوشایند نیست. و به دنبال تغییر وضعیت موجود است . او می خواهد پریدن و پرواز در شرایط و موقعیت های تازه را هم امتحان کند. او از پیروی بی قید و شرط از باورها و قوانینی که دیگر مرغان دریایی به آن ها پایبند بودند ؛ روگردان بود او می خواست خودش را بیشتر بشناسد. می خواست توانایی ها و پتانسیل های خود را کشف کند . او به دنبال تمایز و حرکت به سمت موقعیت جدید است. او خود را باور دارد و ایمان دارد که زندگی بیش از خور و خواب و خشم و شهوت است.

فصل اول:

او می داند و آگاه است که متمایز شدن و فراتر از جایگاه فعلی رفتن، نیازمند گذشتن از چند فاکتور یا مؤلفه است.

  • شناخت خود ونقاط قوت و ضعف خود
  • تعیین هدف
  • آمادگی برای رسیدن به هدف
  • تمرین و یادگیری
  • شکست را پلی برای پیروزی قرار دادن
  • عشق ورزیدن

او می خواست پرواز در ارتفاعات و سرعت های متفاوت را تجربه کند. می خواست محدودیت ها را کنار بزند. او علی رغم مرغان دیگر، به چیزی غیر از دستیابی به غذا فکر می کرد، به پرواز.

به این ترتیب بخش زیادی از روزش در تنهای و پرواز سپری می شد. طوری که والدینش را نگران کرده بود.

روزی مادرش پرسید: ” چرا جاناتان؟ چرا مانند سایر مرغان بودن، این قدر برایت سخت است؟ چرا نمی توانی پرواز در ارتفاع کم را به پلیکان ها و آلباتروس ها بسپاری؟ چرا چیزی نمی خوری؟پسرم یک مش پر و استخوان شدی.”

جاناتان پاسخ می داد: “مادر برایم اهمیتی نداره که پر و استخوان شده باشم. من فقط می خواهم بدانم چه کارهایی را می توانم در هوا انجام بدهم و چه کارهایی را نمی توانم؛ همین و بس. من فقط می خواهم بدانم.”

پدرش با مهربانی می گفت: “ببین جاناتان، زمستان نزدیک است. به زودی تعداد قایق ها کمتر می شود و ماهی های روی آب به عمق دریا می روند. اگر قرار است چیزی یاد بگیری، درباره غذا یاد بگیر و ببین چگونه می توانی غذا پیدا کنی.خودت خوب می دانی، پرواز خیلی خوب است، ولی برای تو غذا نمی شود. یادت نرود که دلیل پرواز کردنت سیر کردن شکمت است.”

خیلی وقت ها هم طوفان نشخارهای ذهنی و باورهای محدود کننده به سراغش می آمدند و و محدودیت هایش را به عنوان یک مرغ دریایی به او یادآور می شدند.

محدودیت هایی مانند اینکه: “من یک مرغ دریایی هستم و محدود به سرشت خودم، هیچ راهی جز این وجود ندارد – یا اگر قرار بود با سرعت بالا پرواز کنم باید بال هایی به کوتاهی شاهین داشتم. باید به جای ماهی موش می خوردم  اگر قرار بود چیزهای زیادی در مورد پرواز یاد بگیرم، باید مغز پیشرفته تری برایم تعبیه می شد.

این باورها ی بازدارنده ، و همینطور باور به اینکه باید به حرف پدر و مادرش گوش دهد و بیش از این حماقت نکند و محدودیت هایش را بپذیرد و به اینکه یک مرغ دریایی درمانده باشد رضایت دهد، او را بر آن داشت تا تسلیم طوفان ذهنی اش شود و به گله برگردد.

بدین ترتیب چند روزی را تلاش کرد تا مانند مرغان دریایی دیگر، رفتار کند.  او حس بهتری از بودن در وضعیت آرام و بدون چالش ( ماندن در حاشیه امن ) داشت اما روح پر نیاز او نتوانست بیش ازاین تاب بیاورد لذا دوباره به کشف خودش و توانایی هایش در پرواز پرداخت. در دل تاریکی شب با ذهنی آرام، به سمت نوری که بر فراز ساحل پرتو افکنده بود پرواز کرد و با خود اندیشید: “چقدر زیباست”.

اینجاست که نشخوارهای ذهنی و باورهای محدود کننده یا به نوعی ایستا، دوباره به سراغش می آیند و به او نهیب می زنند که : “به هوش باش، مرغان دریایی هیچگاه در تاریکی شب پرواز نمی کنند. اگر اینطور بود باید چشم های جغد برایشان تعبیه می شد. باید مغز پیشرفته تر و همین طور بال هایشان به مانند شاهین کوتاه بود”.

اینبار مرغ دریایی جاناتان، چشم هایش را بست.  تصمیمش را گرفت. او اینبار به یک راهکار رسیده بود. با خود گفت: “تنها چیزی که احتیاج دارم این است که بال هایم را جمع کنم و با انتهای بال پرواز کنم و اینگونه بال هایم را کوتاه کنم”. به این ترتیب بر محدودیت هایش تا حدودی فائق آمد.

او هر روز پرواز درارتفاع های متفاوت را تمرین می کرد و هربار متوجه چیز تازه تری می شد. جاناتان هر بار که از موفقیت ها و شکست هایش چیز جدیدتری یاد می گرفت مصمم تر می شد تا ارتفاع بالاتر و سرعت جدیدتر را امتحان کند.

او می داند که برای جایی که هست و به جایی که می خواهد باشد باید آماده پذیرش تغییر شود و بعد طی طریق کند و رؤیای پرواز در مسیر جدید ( رشد و کمال ) را با تمرین و تلاش و مسئولیت پذیری به واقعیت مبدل کند.

هرچند عاقبت این تابو شکنی و گریز از هنجارها، ترد شدن از طرف قبیله مرغان، تنهایی، تبعید و انزوا بود. او همچنین به مسئولیت گریزی نیز متهم شده بود چراکه از دید مرغان دریایی بی توجهی به بقا و تلاش برای زنده ماندندن، نوعی مسئولیت گریزی محسوب می شد. اما جاناتان  از اینکه آنها اورا باور ندارند وبه خودش و توانایی هایش ایمان نداشتند و چشم خود را به روی واقعیت بسته بودند، ناراحت بود اما بخاطر شرایط موجود افسوس نمی خورد.

بخش هایی از کتاب را اینجا مرور می کنیم:

جاناتان اندیشید: “امروز صبح مرغان دریایی شاهد موفقیت غیر منتظره من بوده اند. اما من افتخار و احترام نمی خواهم.

آرزوی رهبری دسته مرغان را هم ندارم فقط می خواهم آموخته هایم را با دیگران در میان بگذارم تا افقی که پیش روی همه ماست را نشانشان دهم.”

رئیس مرغان دریایی گفت: “مرغ دریایی جاناتان لیوینگستون، روزی باید یاد بگیری که بی مسئولیتی هیچ سودی ندارد. زندگی ناشناخته و غیر قابل درک است، فقط همین را می دانیم که به دنیا آمده ایم تا غذا بخوریم و تا زمانی که می توانیم زنده بمانیم.”

اما به یکبار، صدای جاناتان بلند شد که:

“بی مسئولیتی؟ برادران؟” فریاد برآورد: “چه کسی مسئول تر از مرغ دریایی ای است که به دنبال مفهوم و هدفی والاتر برای زیستن باشد و آن را یافته است؟ هزار سال است که به دنبال کله ماهی در تکاپو هستیم، اما اکنون دلیلی برای زیستن، برای آموختن، برای کشف کردن و برای آزاد بودن داریم! به من یک فرصت بدهید. اجازه دهید آنچه یافته ام به شما نشان دهم.”

اما آنها عزم خود را جزم کرده بودند که از او روگردان شوند.و از گروه مرغان تردش کنند.

او دریافت که دلیل کوتاهی عمر مرغان دریایی، ماندن در یکنواختی – ترس و خشم است و برای خارج شدن از این وضعیت، لازم است تغییری در باورها و ذهنیات ایستای خود ایجاد کنند.

به این ترتیب اگر بخواهیم فصل اول را خلاصه کنیم. این است که جاناتان مرغی است که نیازهایی غیر از نیاز به بقا و امنیت را در خود احساس و کشف کرده است و می خواهدخود و توانایی هایش را درک کند. هدف او پرواز در ارتفاعات و سرعت های متفاوت است. می داند که با تمرین و آزمون و خطا این امر میسر می شود. او در مسیر رشد و کمال گام نهاده و در واقع سلوک از خود به خود  کرده است. و اگر بخواهیم به سیر رشد جاناتان با نگاهی روان شناسانه نگاه کنیم . باید بگویم که جاناتان در مسیر رشد و بلوغ و تمامیت لازم بود چند مرحله را پشت سر گذارد.

مرحله اول، پیش از تأمل بود یعنی زمانی که به می خواست مثل مرغان دریایی دیگر نباشد.

مرحله دوم، تأمل بود. یعنی زمانی که او رؤیای پرواز در ارتفاعات با سرعت های متفاوت را در سر می پروراند.

مرحله سوم، مرحله آمادگی بود یعنی آماده شدن برای پروازی متفاوت.

مرحله چهارم، قرار گرفتن در حیطه آزمون و خطا و تمرین و تلاش.

و اما مرحله آخر، که مرحله نگهداری است .

با تحلیل و خلاصه کردن داستان جاناتان تا اینجا دیدیم که جاناتان با تمام فراز و نشیب های این مسیر، تا مرحله چهارم پیش رفت. و حالا خود را تنها و ترد شده ، با فرسنگ ها دوری از قبیله و خانواده اش و در آن سوی صخره های دور دست می یابد. اما او این را هم خوب می داند که این تنهایی و انزوا برایش خوب است. چراکه هر روز چیز های بیشتری می آموخت. در این میان و در حال پرواز در آسمان بود، که دو مرغ دریایی به سمتش آمدند که مانند ستارگان می درخشیدند ، آن ها به جاناتان یادآور شدند که مرحله اول از درس ها و آموزش ها ببه پایان رسیده و باید خود را برای مرحله بعدی آماده کند.

او با آن ها هم سفر شد. در تاریکی مطلق با آن دومرغ نورانی اوج گرفت و ناپدید شد.

اینگونه جانتان وارد مسیر کوچینگ و کوچ شدن قرار گرفت.

 

بخش دوم:

 

جاناتان که به مرحله نسبی از شناخت خود و کمال رسیده بود، فکر کرد این مکان جدید که با آن دو مرغ پیموده، بهشت است. با خود اندیشید:

“پس بهشت چنین است! اما کمی بعد به این فکر خود خندید. چراکه او فضایی را داشت تجزیه و تحلیل می کرد که تازه وارد آن شده بود.

حالا او هم مانند مرغان دریایی دیگر نورانی شده بود و جسمش تغییر کرده بودو بال هایش همچون  سطوح جلا یافته نقره، یکدست و زیبا بود. او با وجود اینکه با شور و شوق به قابلیت های جدیدی که در پرواز بدست آورده بود فکر می کرد، اما هنوز فکر می کرد در بهشت نباید محدودیتی وجود داشته باشه باشد. از اینرو دیدگاه ها و سئوالات تازه ای در سر داشت که با آشنا شدن از مربی خود سالیوان، از او پپرسید:

“چرا تعداد مرغان دریایی در اینجا کم است؟ بهشت باید مملو از مرغان باشد! چرا به یکباره من اینقدر خسته شده ام؟ در بهشت، نباید احساس خستگی یا خواب آلودگی کرد.”

او از زندگی گذشته خود فقط جزییاتی مانند جدال بر سر غذا را به یاد می آورد.

به هر حال او از اینکه در بین مرغانی است که هم عقیده و هم تفکر او بودند خوشنود بود و حالا دیگر فهمید که برای آن ها رسیدن به کمال یعنی پروازی که عاشقانه دوستش داشتند از هر چیز دیگری مهم تر است. در ضمن پاسخ  سئوالاتش را هم از سالیوان گرفت. او گفت: “می دانم جایی که از آن جا آمده ای، هزاران هزار مرغ دریایی دارد و تنها پاسخم این است که از بین یک میلیون پرنده، تنها یکی مثل تو پیدا می شود. بیشتر ما از این هم آرام تر پیشرفت کرده ایم، از یک دنیا به دنیای دیگری که شبیه دنیای قبلی بود رفتیم و خیلی زود فراموش کردیم از کجا آمدیم و اهمیتی ندادیم که به کجا می رویم و برای لحظه و اکنون زندگی می کردیم. می توانی تصور کنی چند تا زندگی را گذراندیم و بعدش صد زندگی دیگر را تا درک کنیم هدف از زیستن، یافتن کمال و متجلی کردن آن است. همان قانون برای ما هم صدق می کند، جهان بعدی را بر أساس چیزهایی که توی دنیا یاد می گیریم انتخاب می کنیم. اگر چیزی یاد نگیریم دنیای بعدی هم مثل همین دنیا خواهد بود. همان محدودیت ها و همان کارهای مشکلی که باید از پسش بر بیاییم.”

او تحت تعلیمات سالیوان قرار گرفت و هر روز با هم به تمرین می پرداختند.اما هنوز پاسخی ذهنش را مشغول می کرد که تصمیم گرفت از چیانگ مرغ فرزانه بپرسد:

“چیاتگ… این جهان بهشت نیست مگر نه؟

بعد از اینجا چه اتفاقی می افتد؟ کجا می رویم؟ آیا جایی به عنوان بهشت وجود دارد؟”

مرغ فرزانه به او گفت: “بهت زمان و مکان مشخصی ندارد، بهشت رسیدن به کمال است. جاناتان درست لحظه ای که به سرعت نهایی برسی بهشت را حس خواهی کرد و سرعت نهایی، پرواز با سرعت هزار کیلومتر در ساعت یا یک میلیون کیلومتر در ساعت یا پرواز با سرعت نور نیست، چون هر عددی نا محدود است و کمال حد و مرز ندارد پسرم، سرعت نهایی یعنی بودن در بهشت”

سپس در چشم به هم زدنی ناپدید می شد و دوباره در جایی دیگر دوباره ظاهر می شد . جاناتان آنقدر به وجد آمده بود که از مرغ فرزانه خواست تا به او هم آموزش دهد.

او به جاناتان گفت: “برای اینکه با سرعت اندیشه به هر مکانی که می خواهی پرواز کنی، باید با این تصور و فکر شروع کنی که به آنجا رسیده ای”.

در اینجا این نکته به ذهن متبادر می شود که مسیر رشد و کمال مسیری است بی پایان و مانند کوهی است بی قله که هرچقدر رشد کنی و یاد بگیری باز چیزهای زیادی برای یادگیری وجود دارد و وقتی ذهن را برای هدف و خواسته ای که می خواهیم، پرورش دهیم گویی که آن لحظه به آن رسیده ایم یعنی باید خود را در موقعیتی که می خواهیم باشیم ، تصور کنیم، گویی به آنجا رسیده ایم. او به جایی رسیده بود که می توانست تحت تعلیمات چیانگ و سالیوان، با سرعت اندیشه پرواز کند.

روزها از پی هم می گذشتند و جاناتان در کنار تمرین ها و آموزش هایش تمرین درک مفاهیمی همچون مهربانی و عشق را هم می آموخت. او هرچقدر بیشتر درس های مهربانی را تمرین می کرد و چقدر بیشتر با مفهوم عشق آشنا می شد همانقدر در می یافت که به جمعی تعلق دارد که شاید از بین آن ها مرغانی وجود داشته باشد که مثل او رویای پرواز و کمال زا در سر داشته باشد . این فکر ها او را مشتاق می کرد که به زمین بازگردد.

او دریافت که به دنیا آمده تا آموزگار باشد. او شیوه خود را برای تجلی عشق، نشان دادن حقیقت خودیافته اش به مرغانی می دانست که همانند او در پی فرصتی برای درک حقیقت  بودند.او با وجود اینکه پی به رسالتش برده بود اما دچارتردید شد و تصمیم گرفت بماند و با مرغان تازه واردی که در مستعد و مشتاق آموختن بودند کار کند. او بعد از مدتی تصمیمش را گرفت . او دریافت که چیرگی بر زمان و مکان همان چیره شدن بر لحظه حال است بنابراین هر زمان که اراده کند می تواند دوستانش را ببیند. لذا از سالیوان خداحافظی کرد.

او به درجه ای از رشد و کمال رسیده بود که بدون هیچ محدودیتی و تنها از طریق ذهنش می توانست به دنیای قبلی خود برگردد. در آنجا فلچر را دید که مانند او به دنبال شوق پرواز و یادگیری بود و همانند خودش بخاطر سرپیچی از قانون ها و باورهای دیگر مرغان، ترد شده بود. فلچر در حالی که از دست مرغان ناراحت و خشمگین بود ناگهان صدایی در سرش احساس کرد. آن صدای جاناتان بود که گفت:

“به آن ها سخت نگیر فلچر. با طرد کردن تو، تنها به خودشان لطمه زدند و روزی این موضوع را می فهمند. روزی فرا می رسد که اون چیزی را که تو درک کردی، درک می کنند. آن ها را ببخش و کمکشان کن تا بفهمند”

جاناتان کوچی بود که رسالتش را نه تنها کمک به مرغانی می دید که تغییر را در خود حس کرده بودند و به دنبال رشد و یادگیری در ورای محدودیت ها بودند، بلکه او به درجه ای از کمال رسیده بود که آن هایی را هم که هنو در ورطه بی خبری و غفلت بودند را هم به نوعی کمک کند تا خودشان را بالا بکشند و به چیزی که هستند قناعت نکنند . ولو اینکه از آن ها رنج کشیده باشد و یا از جانب آن ها ترد شده باشد. او می خواست ببخشد و عشق بورزد.

و اینگونه بود که فلچر را هم با خود همراه کرد. چراکه مهم ترین خصیصه اش، جدای از سبکی و چالاکیش، شوق فراوانش برای آموختن پرواز بود.

 

فصل سوم:

مرغان جوانی که هر یک میل به آموختن واشتیاق پرواز داشتند یکی یکی از دسته جدا می شدند و در جرگه تبعیدی ها قرار می گرفتند و اینگونه شاگردان جاناتان به شش تن رسیدند.

جاناتان برای اینکه آن ها به درک واقعی از هدفشان برای پرواز دست پیدا کنند به آن ها می گفت:

“هر کدام از ما انگاره ای از مرغ کبیر هستیم. انگاره ای نامحدود از آزادی؛ و پرواز دقیق گامی است به سوی تجلی بخشیدن به ماهیت حقیقی مان. باید چیزی رو که باعث محدودیتمان می شود را کنار بگذاریم. علت همه این تمرین ها با سرعت زیاد و کم و حرکات هوایی دشوار، همین است”.

گاهی هم آن ها را دور هم جمع می کرد و به آن ها می گفت:

“تمام جسم شما از انتهای این بال تا انتهای بال دیگرتان چیزی جز افکارتان نیست. زنجیره افکارتان را بشکنید، بعد می بینید همان زنجیری که دست و پاهایتان را بسته از هم باز می شود…”

به نظر می آید جاناتان مانند مربی ای حرفه ای روی باورهای مرغان کار می کند. باورهایی که محدودشان می کند و نمی گذارد روی هدف واقعی شان تمرکز کنند. او می خواست مرغان بیشتری را با لذت آگاهی آشنا کند . لذا به پرواز به سمت زادگاهش و مکان دسته مرغان رو آورد با پروازش شاگردانش را هم که در ابتدا دچار تردید بودند را با خود همراه کرد.و با آرایش خاص به سمت ساحل مرغان رسیدند. دسته مرغان که با بهت به پروازشان و مدل فرود آمدنشان خیره شده بودند گفتند این مرغان مگر تبعیدی نبودند پس این مدل پرواز را از کجا آموختند. رئیس مرغان دستور پشت کردن به تبعیدیان را صادر کرد. اما جانتان بی توجه به آن ها همان جا جلسات درسش را برپا کرد.او هر لحظه در کنار شاگردانش بودو آن ها را راهنمایی می کرد و پیشنهادات جدید می داد. و بدین ترتیب، هزاران مرغ دریایی که در تاریکی شب و با محافظه کاری به درس های جاناتان گوش فرا می دادند حالا دیگر در روشنایی روز و بدون اعتنا به قوانین دسته، به جرگه شاگردان جاناتان پیوستند . آن ها بدون توجه به اینکه کسی آن ها را ببیند یا نه، به حرف های جاناتان گوش می دادند و سعی می کردند حرف هایش را درک کنند. بعضی از آن ها هم می آمدند تا از او بت بسازند و یا اینکه تحقیرش کنند. اما جاناتان با کلمات بسیار ساده می خواست به آن ها بفهماند که پرواز حق طبیعی هر پرنده ای است و آزادی جزئی از سرشتش. هر چه مانع آزادی است ( باورهای محدود کننده) باید کنار گذاشته شود.

اما آن ها که هنوز اسیر قانون ها و باورهای قدیمی بودند گویی چشم و گوششان را به روی واقعیت بسته بودند و با حرف هایی مثل اینکه “چگونه انتظار داری مثل تو پرواز کنیم؟ تو با استعدادی، استثنایی هستی، برگزیده هستی و جایگاه و منزلت ات بالاتر از همه مرغ ها می باشد” می خواستند از پذیرش تغییر و پذیرش اینکه هر تغییری سخت است و نیاز به تمرین و پشتکار دارد فرار کنند .چون نمی خواستند مسئولیت تمایز، آزادی و تغییر را بپذیرند.

جاناتان تلاش کرد دیدگاهشان را عوض کند در نتیجه به آن ها گفت: ” به فلچر، لاول، چارلز رولاند و جودی لی نگاه کنید. آیا این ها استثنایی، با استعداد و برگزیده هستند؟ آن ها نه برتر از شما هستند و نه برتر از من. تفاوت در این است که آن ها چیزی را که واقعاً هستند را درک کردند و شروع به تمرین کردند”.

اما آن ها در نهایت یا او را برگزیده ای از جانب خدا نامیدند یا شیطان.

اما جاناتان کماکان به دنبال هدف و رسالت واقعیش یعنی عشق ورزیدن به قید و شرط به مرغان دریایی . به همین خاطر رهبری و آموزش دسته مرغان را به فلچر سپرد و ترس ها و تردید های فلچر برای رهبری دسته مرغان دریایی را اینگونه پاسخ گفت:

“فلچر، فکر نمی کنی دسته های دیگر مرغان دریایی هم وجود داشته باشند؟ فلچرهای دیگری که بیش از تو به آموزگار نیاز دارند تا به سمت نور هدایت شوند؟”

و به تردید دیگر فلچر که گفته بود آخر جاناتان من یک مرغ دریایی ساده هستم و تو… اینگونه پاسخ گفت و در حالی که بالش را به نشانه حداحافظی تکان می داد جسمش مانند نوری سوسو زد و در هوا ناپدید شد:

“فلچر تو دیگر به من نیازی نداری فقط کافی است به شناخت خود ادامه بدهی، هر روز کمی بیشتر از روز قبل. تا آن فلچر، مرغ دریایی نامحدود را بشناسی. او آموزگار تو می باشد. باید او را درک کنی. باید تمرین کنی او باشی. فلچر به آن ها اجازه نده شایعات احمقانه در مورد من درست کنند یا اینکه از من بت بسازند. خیالم راحت باشد فلچر؟ من یک مرغ دریاییم و پرواز را دوست دارم.”

 

فصل چهارم

 

به این ترتیب، پس از ناپدید شدن جاناتان از سواحل مرغان، روز ها و سالیان، از پس هم گذشتند. بسیاری از آن ها پیام جاناتان را درک کرده بودند . فلچر و دیگر شاگردان جاناتان آموزه های استادشان را که همانا آزادی و پرواز بدون محدودیت را در سفرهای طولانی در قالب مأموریتی بزرگ در میان تک تک گروه های خط ساحلی منتشر کردند.

به تدریج جمعیت مرغان دریایی که آموزه های فلچر را فرا می گرفتند وقتی به مرور با سختی های پرواز و تمرین و تلاش برای پرواز با سرعت بالا ، پرواز آزادانه و با شکوه در آسمان، بیشتر آشنا می شدند، بیشتر هم به مسائل ناچیز جزئیاتی در مورد جاناتان رو می آوردند در نتیجه برای شانه خالی کردن از انجام کارهای دشوار، از جاناتان بتی ساختند و او را مرغ کبیر می خواندند.

تلاش های فلچر و یارانش برای تغییر دیدگاه و متقاعد کردن آن ها راه به جایی نبرد. چراکه اکنون زمان آن رسیده بود تا پرواز در ارتفاعات بالاتر و سرعت بیشتر را یاد بگیرند در نتیچه باید بیشتر تمرین و تلاش می کردند و ریاضت می کشیدند . آن ها به تدریج دریافته بودند که تمرین چرخش مارپیچ کاری طاقت فرسا است و همگی به سمت خانه پرواز کردند و خود را درگیر مسائل جزئی می کردند مانند اینکه رنگ چشم جاناتان، مرغ کبیر چه رنگی بود؟ هنگام شروع پرواز دو قدم در برابر باد برداشت یا یک قدم و مسائلی از این قبیل.

به این ترتیب فلچر و سایر شاگردان جاناتان هم به تدریج فقط مورد احترام دیگر مرغان واقع شدند و موجودی مقدس شدند در نتیجه دیگر از آن ها حرف شنوی نداشتند و اینگونه شد که به تدریج از تعدادشان کاسته شد.

شاگردان یکی یکی از پس هم رفتند و جسم بی روحشان به جا ماند . پرندگان آن ها را زیر سنگریزه ها دفن می کردند و برایشان مزار و سنگ بنای یادبود می ساختند . در آخر هم فلچر، که زمانی که داشت زیباترین پروازش را در آسمان تجربه می کرد، جسمش وسط یک چرخش طولانی و آهسته و عمودی ناپدید شد. بدین ترتیب سنگ بنایی بزرگ تر از دیگر شاگردان فقید جاناتان، در ساحل یگانگی، مفهومی که برای مرغان دریایی بیگانه بود، برای فلچر مقدس بنا کردند . و اینگونه ، هر هفته سه شنبه ها به مزارشان می رفتند و آدابی را که برای خود ترتیب داده بودند را به جا می آوردند. دیگر مرغی جز در مواقع لزوم، پرواز نمی کرد.

روزهای سه شنبه پروازها متوقف می شد و دسته ای مرغ بی میل، به سخنرانی مربی ارشد گوش فرا می دادند. سخنرانی هایی که محکم و قرّا بیان می شدند در حالیکه هیچ معنا و مفهومی نداشتند.

تندیس هایی از جاناتان در جای جای ساحل قرار داده شد با سنگ یادبودهایی که مرکز پرستش تلقی شد. در کمتر از دویست سال تقریباً تمام اصول آموزش جاناتان با این استدلال ساده که این اصول مقدس هستند و از درک ما خارج، از تمرین روزانه حذف شدند و بدین ترتیب تمام درک و فهم ذهنیشان روی “پرواز” – “جاناتان مرغ کبیر” و ” سنگ های یادبود” متمرکز شد و به جای سخت کوشی و آگاهی، توجیهی برای سشکست های خود می یافتند.

 

این کتاب به درد کسانی می خورد که هر لحظه به دنبال یادگیری و کشف هستند. در اینجا جاناتان نماد و تمثیل کوچ و راهبراست . کسی که خودش مراتب کمال را طی کرده است و اکنون لذت و شوقی که از پرواز نصیبش شده را می خواهد با کسانی که طالب رشد و کمال هستند؛ قسمت کند. او به محدودیت ها و موانع مسیر و همچنین توانایی های نامحدودش آگاه است. و در این راه تلاش زیادی می کند. مسیرها و مکان های مختلفی را پشت سر می گذارد . با وجودی که خود در در مسیر رشد مزغان دیگر را راهبری می کرد اما از رهنمون های کوچ هایی واقعی بهره مند شد تا در نهایت به نمامیت واقعی دست پیدا کرد.

مصداق این بیت از حافظ است که می گوید:

“ای بی خبربکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی”

این کتاب در 4 فصل نگارش و چاپ شده است و به نظر می آید که جاناتان در هر بخش نوعی از بودن را تجربه می کند . امید که هر کدام از ما روش و منش جاناتان را سر لوحه زندگمان قرار دهیم به گونه ای که دمی از رشد و کمال خود و کسانی که در مسیر رشد و تمامیت داشتن هستند. دست نکشیم.

فاطمه پوراسماعیل

کوچ نویسندگی

کوچ تعادل کار و زندگی

با دوستانتان به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *