سبک های دلبستگی جان بالبی

نظریه ی دلبستگی در دهه ی 1970 توسط روانپزشک و درمانگر جان بالبی مطرح شد . او بر این باور بود که ساختار اصلی ذهن انسان در روند ارتباط او با مادرش و از روزهای آغاز تولد شکل می گیرد وبر اساس این نظریه . تحول اجتماعی  – عاطفی و شناختی فرد براساس مجموعه ای از ارتباطات با افراد خاص رخ می دهد . جو هیجانی حاکم بر این ارتباط سبک ارتباطی او را در طول حیاطش شکل می دهد. در حقیقت ریشه ی علم روانشناسی از سبک های دلبستگی شروع می شود . نوع دلبستگی به خودمان . به جهان هستی و به اطرافیان .

ریشه ی سبک های دلبستگی  از ارتباط اولیه با مراقبین اولیه گذاشته می شود. ناگفته نماند که قبل از اینکه بالبی نظریه اش را مطرح کند

روانشناسان متعددی نظیر فروید – ملانی – کلاین – سالیوان و اریکسون بر روی ارتباط وابستگی و دلبستگی بین والد و کودک کار کردند و نظراتی را ارائه داده اند که  در آن  به  ناتوانی کودک در برقراری پیوند استوار با یک یا چند تن در سال های اولیه ی زندگی و یا ناتوانی او در برقراری روابط  فردی نزدیک  در بزرگسالی اشاره کرده اند و همچنین  وجود یا عدم وجود این رابطه و چگونگی و کیفیت آن بین نوزاد و مراقب او را مورد توجه قرا داده اند. اما جان بالبی به آن نظم و انسجام بخشید .

خواندن این نوشته به چه افرادی توصیه می شود 

خواندن این مقاله را به جوانان و کسانی که خواهان تشکیل خانواده هستند و به شیوه درست فرزند پروری فکر می کنند .

به والدین که خود تجربه های ناخوشایندی را توسط مراقبین اولیه تجربه کرده اند و در صدد جبران و تغییر سبک زندگی و تربیت فرزند هستند. همچنین به تمام افرادی که در حوزه های مختلف زندگی و برای دستیابی به اهدافشان نیاز دارند ابتدا خودشان و باورها یشان را شناخته تا بهتر بتوانند تصمیم بگیرند و اقدام کنند.  پیشنهاد می کنم. 

تعریف دلبستگی

دلبستگی  یعنی برقراری پیوند عاطفی موثر و کارامد با افراد  خاص به گونه ای که تعامل با آنها همراه با حس نشاط و آرامش در زندگی است و در موقعیت های استرس زا ی زندگی از اینکه آن ها را کنار خود داریم و می توانیم به آنها تکیه کنیم احساس شعف کنیم.

و اما تعریف جان بالبی از دلبستگی :

<< ارتباط روانی پایدار بین دو انسان >> 

 

نظریه ی دلبستگی بر این باور است که دلبستگی پیوند ی حهان شمول است ودر تمام انسان ها وجود دارد . بالبی معتقد است که انسان ها  برای رشد سالم نیاز به پیوند عاطفی دارند . والدین پایه ی سلامت روانی هستند و رابطه ی عاطفی نا ایمن موجب بی اعتمادی – مشکل در هماهنگی و و حساس بودن و نارضایتی هیجانی در روابط عاشقانه می شود. 

طبق این نظریه – روابط دلبستگی نقش بسیار مهمی در احساس امنیت ما دارند . به طوریکه در کودکی این رابطه ابتدا با والدین برقرار می شود و در بزرگسالی با جنس مخالف یا همان زوج . 

دلبستگی یک نظام رفتاری است که بالبی برای اولین بارآنرا از کردارشناسی طبیعی گرفت و آن به عنوان پیوند عاطفی بین کودک در حال رشد و مادر است که مسئولیت اساسی را در مراقبت وی بر عهده دارد و به نظر بالبی دلبستگی زمانی اتفاق می افتد  که این رابطه بین کودک و مادر رضایت بخش و  صمیمانه باشد . 

تامسون به نقل از آینزورث رفتارهای دلبستگی را مشتمل بر گریه کردن – لبخند زدن – آواگری – جهت یابی چشمی – گریه به هنگام ترک الگوی دلبستگی – دنبال کردن – تقلید کردن – پنهان کردن صورت در آغوش – چسبیدن – بلند کردن بازوها به هنگام سلام – به هم زدن دست ها هنگام حرکت به سمت مادر می داند .

( خداپناهی 1383 )

طبق پژوهش هایی که ماری آینسورث در اوگاندا و در سال 1954 با مطالعه و بررسی رفتاراولیه ی  کودکان با مادرانشان انجام داد .

رفتارهای توام با احساس ایمنی را در کودکان کشف کرد و از این رو مورد تمجید جان بالبی قرار گرفت . 

نظریه ی بالبی بر سه اصل استوار است . نخست اینکه نوزاد انسان با خزانه ای از رفتارها که با مجاور شدن با دیگر افراد جهت  دهی میشود متولد می شود تا برای آن ها یک پایگاه امن به منظور جستجو کردن محیط فراهم نماید . دوم مجاور بودن به دیگران آن ها را  دست یافتنی می کند تا نیاز های دلبستگی نوزادان را بر آورده کنند . سوم اینکه تجارب با افراد مهم جهت تعمیم به روابط جدید درونی سازی

میشود . ( میکولینسر و فلورین 1998 )

 

نظریه ی دلبستگی جان بالبی

بالبی در سال 1969 نظریه ی دلبستگی را مطرح کرد . fبر اساس مشاهدات جان بالبی مجاورت مادر با کودک برای بقای ژنتیکی ضروری است . نوزادان می توانند با تولید صداهای ناراحت کننده هنگام جدا شدن از مراقبشان و درخواست نیرومند برای بازگشت آنها درحفظ مجاورت نقش داشته باشند . بالبی این را یک راهبرد خوب برای تضمین زنده ماندن نوزاد کوچک و درمانده می داند . نظریه ی

دلبستگی به اهمیت کارکردی پیوند عاطفی در فرزندان شیرخوار توجه نشان می دهد و آنرا برای تقویت امنیت و ثبات روحی و روانی فرزندان در سن رشد و بروز خلاقیت ها مهم می شمارد. 

جان بالبی معتقد است که سیستم کنترل دلبستگی مانند ترموستات عمل می کند که دارای سنسورهایی است که دمای کنونی را اندازه گیری وآن را با یک سطح استاندارد مقایسه می کند . اگر درجه دما پایین تر از سطح استاندارد بود . سیستم را روشن می کند و اگر دمای کنونی بالاتر از سطح استاندارد باشد سیستم را خاموش می کند و دما را نزدیک به موقعیت مورد هدف نگاه می دارد. همچنین بالبی در مورد هموستازی رفتار– به تمایل کودک خردسال برای ادامه مجاورت با فرد مورد علاقه اشاره می کند و اظهار می دارد که نوزاد از ابتدای تولد رفتارهای خاصی دارد که در مجاورت با  مادر برانگیخنه می شود و این رفتارها همان رفتارهای دلبستگی نامگذاری شده اند..

جان بالبی اظهار می دارد که کیفیت روابط با مراقبین در کودکی منجر به فعال شدن و راه اندازی الگوهای فرد می شود و تصویرهای روابط اجتماعی بزرگسالی را فراهم می سازد . مدل های فعال ساز درونی همان طرحواره های ذهنی هستند و عبا تند از انتظار فرد خاصی نسبت به خود این انتظارات تصاویر ذهنی هستند که بر اساس انواع تعاملات مکرر که فرد دارد ایجاد می شود . 

به عنوان مثال کودکی که زخمی می شود و بر اثر پیشامدی صدمه می بیند . این صدمه باعث ایجاد حس ناخوشندی در او نسبت به طرف مقابلش می شود طوری که در او این فرضیه ایجاد می شود که او باعث این اتفاق شده و مدتی طول می کشد تا دوباره حس اعتماد در او دوباره شکل گیرد. 

نظریه ی دلبستگی در عین حال به انسان ها به عنوان یک موجود اجتماعی می نگرد و بر این اساس معتقد است که انسان ها برای اینکه زنده بمانند این توانایی را دارند که با سایر انسان ها ارتباط بر قرار کنند اما این توانایی در زمان تولد آنقدر کافی نیست که این احساس دلبستگی را ابراز دارند . به تدریج و در طی زمان تکامل کودک یاد می گیرد که چطور به کاوش در دنیای بیرون بپردازد و این کاوش از حدود 6 ماهگی شروع می شود . در جریان رشد و تکامل ترس از دیگران هم در این مرحله از رشد شروع می شود . ترس و اجتناب نقش هایی شبیه به بازداری رفتاری رفتاری و گوشه گیری را ایفا  میکنند.

نظریه دلبستگی ترکیبی از کردارشناسی – روانشناسی رشد – نظریه ی سیستم ها و روانکاوی است و بر تاثیرات زیربنایی اولیه در هیجانی کودک تاکید دارد و تلاش می کند تا رشد و تغییرات را در دلبستگی های هیجانی قوی بین افراد در دوران زندگی شان تبیین نماید .

 

انواع سبک های دلبستگی

1- سبک دلبستگی ایمن : سبکی است که وقتی فرد با ما صحبت می کند زبان بدنش راحت است . لبخند به چهره دارد و صدای مطمئن همراه با عزت نفس حرف می زند . خودش را دوست دارد – خوشبین  – امیدوار – معنوی و شاد است. 

کسی که دلبستگی اش از نوع ایمن باشد توانایی این را دارد که با دیگران ارتباط درست بر قرار کند . نسبت به شرایط و محیط اطرافش پذیرش دارد و واقعیت ها را می پذیرد . چنین فردی وقتی که صحبت میکند دنبال راه حل است.

کودکی که در امنیت عاطفی – روانی و فرهنگی بزرگ شود آزمون و خطا زیاد دارد و ترس از تنبیه و مقایسه شدن ندارد. چنین فردی در کودکی به چراهایش رسیده و و الان به دنبال چگونگی هاست . کسی که از سبک دلبستگی ایمن برخوردار است دارای موانع ذهنی و درونی کمتری نسبت به کسی است که این نوع از سبک دلبستگی را تجربه نکرده است.

کسی که از کودکی پنج نیاز بنیادینش به موقع – همدلانه – با احترام – با شاءن انسانی – با رضایت مندی – با روی خوش پاسخ داده شده باشد .

نه خیلی سریع و نه  خیلی دیر.چنین فردی تعاملش در بزرگسالی بیشتر است. 

این فرد هم محدودیت هایی را پذیرفته تا به خواسته اش برسد ولی این محدودیت با سنش همخوانی داشته است . دلیل دیگر اینکه والدینش دو قطبی نبودند . پدر و مادر همسو بودند . یک دقیقه خوشحال و و یک دقیقه ناراحت نبودند و رفتار مراقبین اولیه برایش قابل پیش بینی بوده است . پدر و مادر نماد جهاد هستی هستند و ارتباط با جهان هم از طریق مراقبین اولیه صورت می گیرد . مراقبینی که پاسخگو – امن –توجه کننده –  مهربان – مورد اعتماد و صمیمی هستند . چنین کودکی از رسیدن به خواسته هایش ترسی به دل راه نمی دهد. با تلاش و مشورت گرفتن به رویاهایش جامه ی عمل می پوشاند.

در نتیجه جهان برای او یک جهان پاسخ دهنده می شود و این باورش می شود . 

تجارب و خاطرات ما وقتی تکرار می شوند به باور های ما تبدیل می شوند و این باورها که به مرور با آن زندگی می کنیم جزو اعتقاداتمان می شوند. 

فردی که دارای دلبستگی ایمن است پیشنویس ذهنش این است که جهان هستی پاسخ دهنده – مهربان – و پر از فراوانی وبرکت است. و اگرمحدودیتی در زندگی برایش اتفاق می افتد می گوید خوب من مثل بچگی برای  رسیدن به خواسته هایم باید یکسری محدودیت را بپذیرم تا به خواسته ام برسم . به این ترتیب فرد می تواند به  انسان های جهان و خودش اعتماد کند. و تمام پاسخ هایی که این فرد در زمان کودکی با همدلی و حال خوب دریافت کرده برایش این معنی را دارد که من موجود ارزشمندی هستم . هویت چنین فردی خیلی زود شکل می گیرد .

کسی که دلبستگی اش از نوع ایمن است در قبال جهان و هر آنچه که در آن است احساس مسئولیت می کند چون همانطور که پیش تر گفته ام جهان برایش نماد والدینش است در نتیجه همیشه سپاسگزار است و وقتی به موفقیت می رسد جشن می گیرد.

 

2- سبک دلبستگی نا ایمن :

در این سبک والدین یا همان مراقبین اولیه به دلیل نا آگاهی های فرهنگی و غیره . با کودکان همدلی لازم را در شرایطی که به آن ها نیازداشته اند نتوانستند به عمل آورند . مراقبین اولیه ی چنین کودکانی یا بیش از اندازه مهربان و یا بیش از اندازه تنبیه گر بوده اند. 

کودکان برای اینکه اینان مراقبین اولیه ی او هستند و نیاز اولیه اش را بر طرف می سازند نمی توانند بگویند پدر و مادر من بد بوده اند .

و این باور در ذهنشان ایجاد می شود که اگر من با آنها مخالفت کنم کسی را ندارم که نیاز اولیه ی مرا برطرف کند و ذهنش به این باور می رسد که پس خودش بد است. 

خاطرات و تجارب ناخوشایند آن قدر تکرار می شوند  که به این باور می رسد که من انسان شایسته ای نیستم و این پیش نویس تبدیل به اعتقاد راسخ در او می شود که من انسان ارزشمندی نیستم. 

مراقبین اولیه معرف این بودند که جهان هستی پر از خشم و ناخشنودی است . بعد از هر خنده گریه و بعد از هر موفقیت شکست است . 

و آدم هایش قلبل اعتماد نیستند . جهان هستی قابل اعتماد نیست پس من هم قابل اعتماد نیستم . اگر من قابل اعتماد نیستم پس هیچ وقت نمی توانم تصمیم گیری قوی داشته باشم . 

چنین فردی نمی تواند با کسی صمیمی شود . به کسی که به او محبت می کند می چسبد و دست به کنترل گری آن فرد می زند طوری که آزادی آن فرد را تحت الشعاع قرار می دهد. این فرد انسان غیر متعادلی می شود . به یک ظرف نیازش آنقدر می پردازد که ظرف های دیگرش خالی می ماند. گاهی تسلیم می شود و به یک انسان منزوی تبدیل می شود. و او را در فاز ذهنیت بی تفاوت می برد و می خواهد فراموش کند که در یک چنین جهانی آفریده شده است بنابراین به سیگار و الکل و چیزهای دیگر رو می آورد و نسبت به اطراف و جهان پیرامونشان بی تفاوت می شوند . 

 

انواع دلبسته ی نا ایمن

1-اضطرابی – 2-اجتنابی – 3-آشفته

1- اضطرابی 

افرادی که دلبسته ی نا ایمن اضطرابی هستند کسانی بوده اند که در کودکی ترد می شدند و قهر های طولانی مدت یا گذاشته شدن در اتاق یا جایی را به کررات تجربه کرده اند . کساتی بوده اند که شاهد مرگ عزیزی بوده اند . این افراد همیشه ترس دارند و از تنها ماندن هراس دارند. اگر همسرانشان کمی دیر کنند اضطرابشان بالا می رود و مدام به همسرشان زنگ می زنند و آزادیش را از او می گیرند . 

2- اجتنابی 

سبکی است که در آن فرد خودش را از آدم ها به خاطر این که امن و همدل نیستند دور می کند و زیاد به آنها نزدیک نمی شوند و از آدم ها فاصله می گیرند. چون فکر می کنند از جانب آنها مورد سوء استفاده قرار می گیرند. 

این افراد به دنبال موفقیت نمی روند به این دلیل که فکر می کنند شکست می خورند . یا بر عکس اجتنابشان  از احساس بی ارزشی و عیب ونقص است و به دنبال پول و کسب موفقیت مدام کار می کنند تا از احساس بی ارزشی رها شوند. 

3- آشفته

این افراد خاطرات بدشان بیشتر بوده است . به این معنا که به صورت ژنتیکی حساس تر بوده اند. 

این افراد در بعضی از موقعیت ها و در مقابل بعضی از افراد احساس اضطراب ترد شده گی و ترس از مورد قضاوت واقع شدن دارند و در ارتباط با افراد یا فردی مشخص رفتارهای غیر قابل پیش بینی از خود بروز می دهند. تعادل ندارند. اصطلاحاً  یا از اینطرف  بوم می افتند یا از آن  طرف . این افراد نسبت به دو دسته ی دیگر وضعیت بدتری دارند .

 

کار کوچ در کمک به مراجع

یک کوچ با صبوری و خوشرویی سئوالات اولیه ی مراجع را پاسخ می دهد تا مراجع به مرور به او اعتماد کرده و بتواند زوایای تاریک وجودش را ببیند و در طول روند کوچینگ بتواند سبک های دلبستگی نا ایمن را به سمت ایمن تغییر جهت داده و زندگی همراه با خوشنودی و رضایت را تجربه کند .

#فاطمه پوراسماعیل

#لایف کوچ و# کوچ توسعه -فردی

توسط |۱۳۹۹-۵-۸ ۱۴:۰۱:۳۱ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۹|روانشناسی, کوچ توسعه فردی, کوچینگ|

درباره نویسنده:

فاطمه پوراسماعیل
فاطمه پوراسماعیل متولد اسفند 1356 در شهر زیبای بابل از استان مازندران هستم . متأهل هستم و دارای دو فرزند به نام های عارف و آرسام . تحصیلاتم را در رشته زبان و ادبیات فارسی ، تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه داده ام و چند کار ویرایشی نیز انجام داده ام . عاشق کتاب و مطالعه هستم و نوشتن را دوست دارم . به دلیل فرصت رفتن به کشورهای مختلف ، از جمله رفتن مکرر به کشور آلمان و زندگی در آنجا ، بسیار جذب زبان آلمانی و یادگیری آن شدم . و تا به امروز مشغول آموختن و بهتر کردن سطح زبان آلمانی ام هستم . همچنین ، علاقه به ادبیات داستانی کودکان سرزمینم ، منجر به ترجمه دو رمان از آلمانی به فارسی شد . عاشق رنگ ها و فصل ها هستم . از بین سازها به پیانو علاقه خاصی دارم و در این زمینه سه سال آموزش دیده ام و گاهی برای ریلکسیشن به سراغش می روم و اما داستان آشنایی من با کوچینگ درست زمانی که از بودن در روزمرگی و بی هدف بودن ، کلافه شده بودم و در حقیقت به دنبال کشف خودم بودم . به اینکه من کیستم ؟ بعد از من قرار است چه رد پایی از من باقی بماند ؟ چه اهدافی دارم ؟ می خواهم چه دستاوردهایی داشته باشم؟و..... به طور اتفاقی در یک باشگاه ورزشی با یک کوچ و روانشناس آشنا شدم و به واسطه ایشان ، با دنیای کوچینگ آشنا شدم . و پاسخ تمام سئوالاتم را یافتم و در واقع زندگیم هدفمند شد . اکنون خودم یک کوچ هستم و رسالتم را کمک به انسان هایی قرار داده ام که مانند خودم به دنبال تغییر و رشد خود می باشند . تا لذتی که خودم از این فرایند نصیبم شد را با آنان سهیم شوم . تا آن ها نیز بتوانند به پتانسیل های خود پی برده و در جهت بالندگی آن توانمندی ها که خداوند در وجود همه ما ، به اشکال مختلف قرار داده ؛ تلاش کنند . و بهترین خود را به نمایش بگذارند .

ثبت ديدگاه