داستانى کوتاه در مورد اهداف در زندگى- فاطمه پوراسماعیل کوچ نویسندگى و داستان سرایی

امروز  ساعاتی را با خود خلوت کرده ام و ذهنم را لحضاتی پرواز داده ام تا به چهار سال قبل برود و داستانی از من را در بغچه ی خاطرات نه خیلی دوردست گذارد و برایم به ارمغان آورد . تا با خواندنش به یاد آورم کجا بوده ام ، اکنون کجا هستم و به کجا می خواهم بروم . آوردگاه ذهنم را پیشکش شما عزیزان می کنم .

حدود چهار سال قبل، زمانی با کوچینگ آشنا شدم که زندگی ام چندان که انتظار داشتم هدفمند نبود و اصطلاحًا در دنیاى آشنا و معمول به سر مى بردم .زمانی به خواندن زبان آلمانی رو می آوردم و زمانی را به سمت یادگیری پیانو کشانده می شدم ؛ زمانی را به دنبال ویرایش (به دلیل رشته تحصیلیم که ادبیات فارسی بود) و زمانی را به ترجمه مقالاتى تحت عنوان درس پژوهی در آلمان.(به دلیل آشنایی اندکم با زبان آلمانی)

هیچ کدام از این کارها ، نتوانست اسب سرکش کمال گرایی ام را رام کند . تا اینکه به طور اتفاقی در باشگاه ورزشی با خانمى که کوچ و روانشناس بودند آشنا شدم . از آنجا که به دنبال کشف و شناخت لایه های وجودیم بودم ، متوجه شدم من به دنیای کوچینگ تعلق دارم . چراکه با ورود به دنیای کوچینگ توانستم به بخشی از سئوالاتم پاسخ دهم .

سئوالاتی مانند اینکه ، من کیستم ، چه باورها و ارزش هایی دارم . چه عواملی منجر به ایستایی ومانع حرکت من به سمت جلو می شوند . چه مأموریتی دارم و چه اثر انگشتی را می خواهم به یادگار بگذارم و بسیاری سئوالات دیگر .

بدین ترتیب زندگی ام تا حدود زیادى هدفمند شد .اتمام سطح یک کوچینگم در آکادمی اف سی ای انگلستان مصادف شده بود  با آغاز شیوع ویروس کرونا ، که در نوع خود یکی از منحوس ترین ویروس های ساخت بشر تا این زمان بود . ویروسی که می شود گفت تمام جنبه های زندگی را تحت الشعاع خود قرار داده و منجر به محدودیت های بسیاری شده است .از جمله این محدودیت ها ، ماندن در خانه بود .

ناگفته نماند پذیرش محدودیت ها هم با خود کلی یادگیری به همراه دارد که در جای خودش به آن اشاره خواهم کرد . در ایام خانه نشینی ، با دوره پرکاری و پول سازی آقای شاهین کلانتری آشنا شدم و فصلی جدید از زندگیم آغاز شد .

هم زمان با ورود به سطح دو کوچینگ ، نویسندگی ، چیزی که انگار بخشی از وجودم بود و در لا به لای بخش تاریک وجودم ، گم شده بود  و من به آن بی توجه بودم ، هدف جدید زندگیم شد . ناگفته نماند یکى از افتخاراتم شاگردى در مدرسه مدام آقاى سعید نیاست.

و حالا من کوچ نویسندگی و داستان سرایی هستم ، و در نظر دارم تا ادبیات نویسندگی و داستان سرایی را وارد جلسات کوچینگم کنم . چراکه معتقدم انسان ها  از طریق نوشتن و داستان با چالش ها و موانع زندگی بهتر مواجه می شوند و به خود باوری و احساس ارزشمندی دست می یابند. و تغییر بنیادی را در زندگی تجربه می کنند.

با بیان داستان خودم ، به نوعی می خواستم به اهمیت تعیین اهداف درست در زندگی اشاره کنم و اینکه وجود همراه مطمئن و شریک قابل اعتماد مثل کوچ یا راهبر ، چقدر می تواند در این زمینه مؤثر باشد .

کلامم را با بیان داستانی در این زمینه به پایان می رسانم .

اسم داستان این است:  به سوسک های سرگین جمع کن ذهن گوش ندهید

روزگاری یک حلزون بود که به راحتی در طبیعت می خزید تا اینکه به درخت گیلاسی رسید . او می خواست از آن بالا برود .در حالیکه حلزون ، میلی متربه میلی متر تلاش می کرد تا خود را به بالای درخت برساند ، ناگهان صدایی از بالا شنید که فریاد می زد :

“هی حلزون لنگ ! فکر نمی کنی بیش از حد مغرور باشی ؟ آیا نمی خواهی تغییری در رفتارت داشته باشی ؟ آیا نمی خواهی بر طرفش کنی ؟ اگر این هدفت باشد به شدت به زمین می افتی . بی خیالش شو ، تو فقط یک حلزون هستی ، هرگز نمی توانی این کار را انجام دهی . ! “

حلزون ، سوسک سرگین جمع کن را که بالای درخت نشسته بود و سعی داشت او را از ادامه مسیر منصرف کند ، شناخت . اما حلزون که مصمم بود به هدف خود برسد، جواب داد :

” می دونی چیه ! هر چه می خواهی بگو ، من می توانم این کار را انجام دهم . من به هدف خود خواهم رسید مهم نیست که چقدر سخت باشد ! سوسک سرگین جمع کن ادامه می دهد :

” هرگز، تسلیم نشو ! تو خیلی ضعیف هستی ، هرگز نمی توانی این کار را انجام دهی . چرا اینقدر زندگی را برای  خودت سخت می کنی این واقعیت را بپذیر که تو برای چنین کاری ساخته نشده ای ! ”

حلزون اجازه نداد که سرگین جمع کن مقابلش بنشیند و به حرف هایش ادامه دهد . پس با جسارت به او گفت :

” آیا واقعاً متوجه نمی شوی که فقط یاوه می گویی ؟ همانطور که می بینی سخنان تخریب کننده تو به هیچ وجه مرا تحت تأثیر قرار نمی دهد . پس راحتم بگذار . نمی توانی جلوی مقاومت مرا بگیری . “

سوسک سرگین جمع کن فکر کرد که چطور می تواند حلزون را متوقف کند . او نا امیدانه تلاش می کرد تا راهی برای متوقف کردن حلزون پیدا کند بعد از مدتی دوباره به حلزون برگشت و فریاد زد :

” هی این همه تلاش کردی ، جفتک انداختی . شرط می بندی که حتی یک گیلاس روی درخت باشد ؟

سوسک سرگین جمع کن به اعتراض بزرگ خود بسیار افتخار کرد . تا اینکه صدای حلزون را شنید .

” تو درست می گویی ! در حال حاضر هیچ گیلاسی روی درخت وجود ندارد ، اما زمانی که من به آن بالا برسم دوباره چند تایی پیدا می شود .

داستان دلگرم کننده خوبی است . نه ؟ هر کدام از ما در زندگی خود با سوسک های سرگین جمع کن مواجه می شویم که سعی می کنند ما را از رسیدن به  رؤیا ها و اهدافمان باز دارند.

به نظر شما، در برابر این سوسک های سرگین جمع کن چکار باید کرد؟

نظرات  ارزشمند خود را برایم کامنت کنید

فاطمه پوراسماعیل

کوچ نویسندگى و داستان سرایی

با دوستانتان به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp

2 دیدگاه دربارهٔ «داستانى کوتاه در مورد اهداف در زندگى- فاطمه پوراسماعیل کوچ نویسندگى و داستان سرایی»

  1. سلام دوست عزیز

    من هم تجربه مشابه شما دارم در زمینه های مختلف دانش اموختم ولی وقتی با کوچینگ اشنا شدم دیدم این همان غریبه اشناست که عطش وجودم سیراب میکند این همان گمشده چند سال گذشته من است
    براستی در کوچینگ خودم را شناختم و کاوش کردم
    سعی کردم باورهای اشتباهی که داشتم و مثل علف خودرو مانع دیدن خودم شده بود هرس کنم و جانی دوباره به مزرعه وحودم بدم و ابی زلال در رودخانه زندگیم جاری کنم
    چه زیباست خود را کشف کردن و در اغوش کشیدن
    چه زیباست باور داشتن توانایی ها و شایستگی ها است
    چه زیباست در لحظه اموختن و کشف کردن
    چه زیباست لبخند زدن به روی عشق و صمیمیت و محبت
    اکسیر گورای کوچینگ و شناخت گورای وجودت باد فاطمه جان

  2. سلام فاطمه چه زیبا و شیوا مسیر نه چندان هموار کشف و شناخت خودت را بیان کردی.
    و جالب اینکه چقدر همه ما به هم شبیه هستیم!
    انکار همه به دنبال خود کم کشته مون هستیم و کوچینگ چشم انداز این راه را نمایان کرده!
    حالا که در مسیر هستم چه حس شیرینی است چون هیچوقت خودم را به این اندازه نمیشناختم و دوست نداشتم!
    ما هم چنان در راه هستیم..
    بیش باد فاطمه جان این موفقیت. بهت تبریک میگم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.